۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

با اخوان ثالث

سه  ره پیداست
نخستین راه نوش و راحت و شادی
به ننگ الوده اما رو به سوی شهر و آبادی
دو دیگر راه نیمش ننگ ،نیمش نام
اگر سر برکشی غوغا ،اگر دم در کشی آرام
سه دیگر  راه بی برگشت بی فرجام
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه ........... بگذاریم

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

یک روستایی دوتا دختر داشت که تو ده بغلی زندگی میکردن یکی شوهرش کشاورز بود  و اون یکی کوزه گر دک روز مرد روستایی برای دیدن دختر ها به اون ده و اول به خانه دختر بزرگه که شوهرش کشاورز بور رفت بعد ازصحبت از شوهر دخترش  از وضع کار سئوال کرد کشاورز گفت اگر بارون بیاد کاسبی خوب خواهد بود .فردا صبح به خانه دومی رفت و ضمن صحبت با شوهر دخترش از وضع کار جویا شد گفت اگر بارون نیاد و کوزه ها خراب نشه کاسبی خوب خواهد بود . چند روز بعد که به دهشان برگشت زنش از حال و روز بچه ها سئوال کرد و مرد گفت همینقدر بگم چه بارون بیاد و چه نیاد بیچاره شدیم
حالا حکایت ماست یکی از مسئولین میگه انشالله هوا سرد نشه کمبود گاز داریم و یکی دیگه میگه اگر خدا بخواهد و سرما بارندگی باشد خشک سالی و کم ابی نیست وگرنه مشکلات خواهیم داشت . حالا من موندم دعا کنم بارون و سرما بیاد  یا نیاد شما راهنمایی بفرمایید

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی بماندت بازار
بچه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه


زندگی مثل یک  اقیانوس بی انتها ست که هر کدام از ما در یک عمق شاد وخرم   شنا میکنیم و خدایمان را هم  در آن عمق میبینیم

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

رنج نامه

زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
که تاج کیانی طلب می کند
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه


فریدون فرخ فرشته نبود                                  زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد ودهش یافت این نیکویی                    تو داد ودهش کن فریدون تویی
داد و بیداد،دوکلمه ای        که از آغاز خلقت بشر وزمانی  که اولین شهید تاریخ بدست اولین جانی تاریخ برای زیاده طلبی کشته شد آغاز شده و تا محو کامل ظالمان که تقدیر و خواست خداوند است ادامه خواهد داشت و تلاش همه پیامبران و مصلحان و شعرا وهمه آزادی خواهان برای همین پیروزی است.
در این  میان     یکی از چهره های جاودانه این راه حکیم طوس است گویا با تمام وجود آن را حس کرده و برای نشان دادن چهره انها کوشیده و سراسر کتاب پر ارزش او ورای داستان های شیرین کوشیده چهره د یوها و فرشته ها را همچون یک نقاش چیره دست به تصویربکشد و الحق که کاملا موفق بوده .
آنجا که سیمای  جمشید را قبل از گمراهی با فره ایزدی که به او عطا شده و بکمک  ان توانسته مرغ و ماهی در کنار هم با آرامش جمع نماید نشان داده وآغاز کمراهی او را که من گفتن و دورشدن     از یادخدا که راه شیطان و تمام اعوان و انصاراوست بنمایاند .
و جالب اینکه درست در همین زمان ترس و جبن به او چیره میشود و صلابت گذشته از او دور میشود و در مقابل جادوی مار دوش رعب بر او میچربد و بدست ضحاک شکست میخورد .
و ضحاک نماد فساد و ظلم که وقتی بدست اهریمن اسیر میشود که قدرت طلبی ، شکم بارگی و شهوت را  سر لوحه خود قرار داد و بخاطر آنها اسیر دیو شد و حتی از خون پدر نگذشت. راه تمام جباران تاریخ را انتخاب کرد .و بوسه شیطان بر کتف های او   و رویش دو مار که  همیشه از آنها در رعب و وحشت و بود برای سیر کردن این دو زاده شیطان  ان همه ظلم کرد و عاقبت ننگین او را هم دیدیم.و عجیب اینکه جباران تاریخ عبرت نمیگیرند و مارها را به دوش خود می بینند و.نابودی ضحاک ها را نمی بینند و گمان میکنند این راه برای آنهانیست و دچار خشم بی امان کاوه ها نخواهند شد.
و کاوه نماد مردم عادی کوچه و بازار هست که وقتی از ظلم و شهادت فرزندانش بخروش میاید چون سیلی ویرانگر طومار ظالمان را درهم می پیچد و از ساده ترین وسیله که همان چرم پیش پایش است پرچمی میسازد که همه مردم ستمدیده گرد آن میایند بسوی فریدون میروند  وداد نامه ستمگر را با شجاعت میدرد و او را رسوا میکند و به او دیگر باج نمیدهد.
و فریدون که پرورده خداوند است و دور از زشتی و پلشتی و فرزند یک شهید ستم است
که  عاقبت میبالد و رشد میکند و آرزوی دیرین مردم را تحقق میبخشد  و بار دیگر شب از این دیار رخت می بندد و نور و روشنایی همه جا را میگیرد و هر کس دوباره مردم به حق واقعی خود میرسد و دیو بچه های مفت خور و بیخرد بر گرده مردم شلاق ظلم و تحقیر نمی کوبند . و شیطان بزرگ را         که ضحاک است       به بند میکشد و از جادوی او بیم ندارد.
و ان اهریمن بوسیله همان مارها که به جان مردم افتاده بودند و جوانان این  دیار را به خاک و خون  میکشیدند نابود میشوند که این سرنوشت حتمی تمام ستمگران است.
و سیاوش که نماد شهید کشته به دست کین و نامردمی است و خون او همیشه میجوشد . و رستم نشانه بارز یک پهلوان مردمی که همه سعی او برای مبارزه با دیو ها وحمایت از مظلومان است و بقیه قهرمانان و یلان این کتاب که هر کدام نمونه و اسوه هایی هستند.


























































































































































































فر


ی

























































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































ف





























































۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

کم کم دارم  به این نتیجه میرسم نوشته و گفته ای که دور از هر شائبه و فقط برای بیان حق که راه خداست بدون ریا و
خود نمایی و فضل فروشی باشد   ،     به دل مینشیند و همیشه  در قلبها و یادها باقی می ماند
مثل سعدی شیرین سخن که میفرماید  من چشم بر تو  وهمگان گوش بر منند .
خدایا کمکم کن که فقط به نیت بیان حق و اگاهی مردم از چیزهای ناچیزی که میدانم باشد .              .

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

عبرت نامه

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
قابل توجه انهایی که گمان می کنند تا ابد مال و قدرت به دور سرشان مچرخد

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه


ای کاش زندگی مثل یک نوشته بود تا هر قسمت را که میخواستیم پاک میکردیم و دوباره مینوشتیم هرچند که در  اکثر  مواقع دوباره همان رامینویسیم

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

با مولانا

حاجی عاقل طواف چند کند هفت بار
                                                     حاجی  دیوانه ام من نشمارم طواف
لعنت خدا بر کسی که صواب را فقط به امید بهشت میکند و دایم چتکه دستش است برای حساب و کتاب ......

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

من و حاج احمد توی اون دنیا


بیست سالی بود حاجی ایران رو گرفته بود .بعد ننه ام ناغافل مریض شد و عمرش رو داد به شما . چی بگم که حسابی تنها شده بودم ، دیگه حوصله و حال موندن تو اون شهر رو نداشتم ،بعد شم  حاجی که از سر قضیه ایران از من بدش میو مد چند بار بوسیله نوکراش از خجالت من در اومده بود و حسابی تو خیابون نرممون کرده بود . زدم به جاده و اومدم ولایت غربت   ، تو اونجا چقدر بدبختی  و گرسنگی کشیدم بماند ،چقدر خفت کشیدم خدا میدونه . بالاخره از غم ایران و ننه ام و  کتک هایی که از نوکرای حاجی        خورده بودم یک روز  انا لله گفتم و رفت به دیار باقی. هنوز تو قبر نذاشته بودن دیدم از دور چند تا موجود عجیب میان ،از ترس زبونم بند اومده بود و گفتم ای داد،حسابم با کرام الکاتبینه  نزدیک که شدن دیدم  نه بابا اونقد که فکر میکردم سخت نبود چند تا سئوال جواب کردن و رفتن و بعد     از چند وقت فیلم کارای  بدم رو         نشونم دادنو قرار شد یه مدتی برای گناهام تنبیه ساده بشم ، آخه نه مالی از کسی خورده بودم و نه دلی رو سوزنده بودم کاهی فقط با رفقا الواتی کرده بودم  .ناراضی نبودم خیلی بهتر از این دنیا بود .اقلا  آدماش اینقد زور گو و بد بودن و دلشون با زبونشون یکی بود.
مدتی که گذشت یه روز دیدم شلوغ شده پرس جو کردم گفتن یکی به اسم حاج احمد رو دارن میارن ، یک بار بند دلم پاره شد یاد ایران و بدبختی های خودم افتادم . از اونجا که روح بودم هوس کردم قبل از مرگ حاجی تو اون دنیا ببینمش،وقتی به خونه اش رسیدم دیدم روی تخت افتاده و پنجاه  ، شصت نفر دورش رو گرفتن اولش گفتم خوش به حالش
اینجا اینقده احترام داره و اون دنیا هم حتما از حالا برای اومدنش جشن و چراغونی میشه .رفتم جلو تر دیدم نخیر این خبرا هم نیست پسر بزرگش از ایران که حالا همه کاره شده بود دیدم در ظاهر گریه میکنه و وقتی فکرش رو خوندم دیدم با خودش میگه پیر سگ دل نمیکنه  وقبض رو بگیره وخودش وهمه رو راحت کنه .پسر دومی هم ماشین اخرین مدل حاجی رو برداشته بود و مشغول  عیاشی ، از همه جالب تر دخترش بود ،تا دیروز از ترس حاجی با روبنده بیرون میرفت حالا الا گارسون کرده دل از مردم کوچه و بازار میبرد وضع ایران و حاجی هم جالب بود اون از ایران که دایم تو دلش به شوهرش نفرین میکرد که زندگیش رو به باد داده بود و بشنوید از حاجی که این دم آخر چشمش  باز شده بود و پریشون که خدایا این همه ظلم و زورگویی و مال این و اون رو خوردن اخرش این شد . ولی دیگه دیر شده بود فرصتی باقی نمونده بود و بالاخره حاجی نفس آخر رو کشید به دنیای دیگه رفت و فقط تو این میون یک مشت مفت خور و کاسه لیس که از بغل حاجی میچریدندو میدونستند بعد از اون خدا نیامرز در بدر و بیچاره میشن عزادار بودن .
بعد از آن که  اون نامرد رو در قبر گذاشتن دیدم چند تا از ملک های عذاب به سراغش اومدون و کشون کشون بردنش جهنم و شد مسئول  تون سوزونی جهنم ، همین کاری که در این دنیا میکرد و مجبور شد یک میلیون سال تمام به این کار مشغول بشه و اونوقت فهمیدم همه جا هم بی حساب کتاب نیست و شاید بشه تو این دنیا سر مردم بیچاره رو شیره مالید  ولی اخر کار فقط رو سیاهی به ذغال میمونه  خدایا همه ریا کاران ظاهر ساز رو خودت رسوا کن انشالله  ..................

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

مثل آباد


میگن یک روز کریم شیره ای معروف در خدمت یکی از علما نشسته بود که آدم فقیری خدمت اقا اومد و کفت در این شهر غریبه و نیاز به کمک داره و اقا میفرمود که بروکاسبی یا  بازاری رو که میشناسیم ضمانتت رو بکنه و مرد فقیر باز اصرار میکرد که بخدا من در این شهر غریبم و کسی را نمیشناسم و اقا هم حرف قبلش رو تکرار میکرد .واز آدم غریب التماس واصرارواز آقا تکرار بالاخره کریم با عصبانیت رو به مردکرد با لهجه شیرین اصفهانی به مرد گفت آقا خدا رو چه میشناسه برو کاسبی چیزی بیار که آقابشناسه و بتونه باهاش بجای خمس و زکات حساب کنه                                    

شعرهمه دوران


دوره همه ضحاک های مار دوش چنین است
شده بر بدی دست دیوان دراز               نبردی به نیکی سخن هیچکس جز به راز

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

درددل با خدا


در این  بیابان برهوت انسان تشنه و برهنه و لرزان چشم به آسمان  در انتظار قطره بارانی که کام تشنه اش را سیراب کند ولی افسوس از آسمان فقط دود و بمب و فساد بر بشر سرازیر میشود و برای خود فریبی هر روز یک بت را بر آسمان میفرستد و پرستش میکند و دایم بیقرار هست .و مثل بره شبان گم کرده بهر طرف میدود ولی هر بار از سرمنزل اصلی دور تر میشود .خدایا کمک کن تا این اشرف مخلوقاتت که این چنین حیران است بتواند راه را پیدا کند و این همه از اصل وجودش دور شده براه دست باز گردد و این همه ریا  و دروغ را ازخودش دور کند بتواند به جایی برسد که ملاک برتری آدمها زر وزورو  حیله گری نباشد دیگر آ دمها وقتی میگویند دوستت دارم واقعا دوستت دارم باشد و هر کدام دشنه ای در پشت نداشته باشند تا سر بگردانی تا دسته در کمرت فرو کنند همه کارهای خداوند حکمت است همینکه نمیتوانی باطن انسانها را بخوانی نعمتی بزرگ است وگرنه از غم دروغ گویی بعضی که اظهار عشق میکنند و ریا کار هستند کمرت می شکست.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

شعر ناب

به ریا وضو گرفتن همه بود شستشویی                                 من و دست بی وضویی که نریزد  آبرویی
به دیناری فقیر از در براند                                                  اگر الحمد خواهی صد بخواند

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

من و حاج احمد

یه شهر بود یه حاج احمد. وهمه به سرش قسم میخوردن و هر جا تو شهر وخیابون وبیابون می دیدنش از خوشی ذوق مرگ میشدن . مردم میگفتن اگر آقا امام زمان ظهور بفرماین که انشالله با علامتهایی که از ظهور ایشون روایت میشه به ظهورشون تعجیل بفرماین، اگر حاجی صف اول یارانشون نباشه صف سوم، چهارم  حتمی هست. صبح که میشد حاجی هر روز  دم حجره مینشست و مردم جمع میشدن، یکی درخواست پول داشت و یکی کار اداری و خلاصه ایشون هم همه کار میکردن. میگفتن حاجی اولا که اومد وضعی نداشت و کم کم پول و پله و مقامی بهم زد. بگذریم، از خودم بگم من هر روز مثه بچه آدم میرفتم دکون دم دست اوستام و شب می اومدم خونه پیش ننه ام، بدبختی از اونجا شروع شد که چشمم به این ایران ذلیل شده افتاد. یک دل نه صد دل عاشق شدم وشدم مجنون ثانی. دیگه نه خوابی و نه خوراکی، شب وروز ایران ایران میکردم و میسوختم آخه کی جرات میکرد حرفی بزنه، کی می اومد دخترشو به یه بچه یتیم یه لا قبا بده. اونم ایران که هزار تا خاطرخواه داشت. بد بختی ازاونجا شد که این اکبر کره خرقضیه رو فهمید. بهم گفت آخه الاغ جون اینم غصه داره همه میرن پیش حاجی ومشکلشون رو حل می کنن  بخصوص اگه پای سنت پیغمبر باشه. خلاصه ما هم یه روز با اجازه اوستا شال وکلاه کردیم ورفتیم خدمت حاجی و با هر زور و زحمت بود خودمو به حاجی رسوندم و درد دلم رو گفتم ولی حماقت کردم و زیادی از جملات و کمالات ایران گفتم. راستش  همون وقت ام از برق نگاه حاجی ترسیدم، ولی بعدش به خودم گفتم آخه احمق جون حاجی امین مردمه و جای پدر ایرانه. صبح که شد دیدم ای دل غافل، اونی که نباید میشد شد، حاجی ندیده و نشناخته عاشق ایران شده بود و  واسه خودش گرفته بود، اونم نه صیغه ، عقد دایمش کرده بود. حالا یه بیست سالی از اون قضیه میگذره حاجی ازایران  چند تا توله داره و منم  هنوز یه لا قبا هستم. یه بار حاجی رو دیدم وبهش گفتم  حاجی ازت نمیگذرم و سر پل صراط جلوتو میگیرم. دیدم نیشش تا بیخ گوشش واز شد و گفت :آخه بچه جون با این خیرات و مبرات و کار راه اندازی که من کردم پل صراط برام مثه اتوبان شش باندس. دیدم خداییش پر بیراه نمی گه و از اون به بعد من با دیدن حاجی بجای ذوق مرگ ، دق مرگ میشم.
البته بین خودمون باشه و جون بچه هاتون جایی کارتون نباشه که عیال مربوطه پوستم رو میکنه اصلا بابا خالی بستم ایران چی، کشک چی، پشم چی.

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

زندگی من

یادمه از بچگی خیلی خیالاتی بودم. طوریکه هر فیلم رو که مید یدم میشدم قهرمان اون فیلم یک وقت زورو گاهی سوپرمن و بعضی وقتاهم ممل فشفشه و تفنگ و شمشیر ومشت خیالی با آدم بدا می جنگیدم و میزدم و جلو میرفتم. تا اینجا مشکل نبود، مشکل وقتی شروع شد که بزرگ شدم. بازم همینجور بودم، گاهی یک دکتر نابغه و گاهی بهترین فوتبالیست دنیا وگاهیم شهردار و شهرساز میشدم. الان نمیدونم فقط من اینجور هستم یا این ذات ما مشرق زمینیها ست که خیلی به داستانهای هزار و یکشب علاقه داریم ولی این رو میدونم که تو دوتا رشته همه وارد هستیم. یکی تو طب که تا صحبت دل و روده و کلیه و هر جای دیگه میشه جوری صحبت می کنیم که بارنارد و غیره کی باشن که رو نظر ما چیزی بگن، یکی هم تو سیاست که دیگه نگو، تو نیم ساعت مشت امریکا و انگلیس و روسیه و بقیه رو باز میکنیم و پته  شونو روآب میریزیم. البته من فقط در مورد خودم همیشه یک چیز رو شکر میکنم اونم اینکه با این روحیه خیالاتی که من دارم وارد سیاست نشدم  وگرنه بدجوری زندگی این مردم بد بخت رو به آتش میکشیدم و دایم ناله و نفرین مردم پشت سرم بود. خدایا صد هزار بار شکر ...

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

مثلها


پند ها و مثلها
میگن توی یک شهر موشها زیاد شده بودندودایم به انبار مردم حمله میکردند و مردم حیران بودندکه با این متجاوزین چه کنند تا بالاخره عقلای قوم طبق معمول بجای مردم فکر کردند و راه چاره پیدا کردند و قرار شد تعدادی گربه بیاورند شکر خدا مشکل حل  شد و فقط یک مشکل کوچک باقی ماند واینکه این دفعه گربه ها زیاد شدند و برا ی مردم مشکل افرین شد و قرا شد اینبار سگ بیارن وبرای حل مسئله سگها گرگ اوردند وبخاطر گرگها شیر اوردن و برای حل مشکل شیر ها فیل اوردند همه چیز داشت بخوبی حل میشد الا مشکل فیلها که بخاطر حل این مشکل دست به دامن عقلای قوم شدند و آنها هم برایاین معضل تعدادی موش اوردند  و بحمدالله مشکل بخوبی و خوشی تمام شد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!