۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

شعر ناب

به ریا وضو گرفتن همه بود شستشویی                                 من و دست بی وضویی که نریزد  آبرویی
به دیناری فقیر از در براند                                                  اگر الحمد خواهی صد بخواند

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

من و حاج احمد

یه شهر بود یه حاج احمد. وهمه به سرش قسم میخوردن و هر جا تو شهر وخیابون وبیابون می دیدنش از خوشی ذوق مرگ میشدن . مردم میگفتن اگر آقا امام زمان ظهور بفرماین که انشالله با علامتهایی که از ظهور ایشون روایت میشه به ظهورشون تعجیل بفرماین، اگر حاجی صف اول یارانشون نباشه صف سوم، چهارم  حتمی هست. صبح که میشد حاجی هر روز  دم حجره مینشست و مردم جمع میشدن، یکی درخواست پول داشت و یکی کار اداری و خلاصه ایشون هم همه کار میکردن. میگفتن حاجی اولا که اومد وضعی نداشت و کم کم پول و پله و مقامی بهم زد. بگذریم، از خودم بگم من هر روز مثه بچه آدم میرفتم دکون دم دست اوستام و شب می اومدم خونه پیش ننه ام، بدبختی از اونجا شروع شد که چشمم به این ایران ذلیل شده افتاد. یک دل نه صد دل عاشق شدم وشدم مجنون ثانی. دیگه نه خوابی و نه خوراکی، شب وروز ایران ایران میکردم و میسوختم آخه کی جرات میکرد حرفی بزنه، کی می اومد دخترشو به یه بچه یتیم یه لا قبا بده. اونم ایران که هزار تا خاطرخواه داشت. بد بختی ازاونجا شد که این اکبر کره خرقضیه رو فهمید. بهم گفت آخه الاغ جون اینم غصه داره همه میرن پیش حاجی ومشکلشون رو حل می کنن  بخصوص اگه پای سنت پیغمبر باشه. خلاصه ما هم یه روز با اجازه اوستا شال وکلاه کردیم ورفتیم خدمت حاجی و با هر زور و زحمت بود خودمو به حاجی رسوندم و درد دلم رو گفتم ولی حماقت کردم و زیادی از جملات و کمالات ایران گفتم. راستش  همون وقت ام از برق نگاه حاجی ترسیدم، ولی بعدش به خودم گفتم آخه احمق جون حاجی امین مردمه و جای پدر ایرانه. صبح که شد دیدم ای دل غافل، اونی که نباید میشد شد، حاجی ندیده و نشناخته عاشق ایران شده بود و  واسه خودش گرفته بود، اونم نه صیغه ، عقد دایمش کرده بود. حالا یه بیست سالی از اون قضیه میگذره حاجی ازایران  چند تا توله داره و منم  هنوز یه لا قبا هستم. یه بار حاجی رو دیدم وبهش گفتم  حاجی ازت نمیگذرم و سر پل صراط جلوتو میگیرم. دیدم نیشش تا بیخ گوشش واز شد و گفت :آخه بچه جون با این خیرات و مبرات و کار راه اندازی که من کردم پل صراط برام مثه اتوبان شش باندس. دیدم خداییش پر بیراه نمی گه و از اون به بعد من با دیدن حاجی بجای ذوق مرگ ، دق مرگ میشم.
البته بین خودمون باشه و جون بچه هاتون جایی کارتون نباشه که عیال مربوطه پوستم رو میکنه اصلا بابا خالی بستم ایران چی، کشک چی، پشم چی.

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

زندگی من

یادمه از بچگی خیلی خیالاتی بودم. طوریکه هر فیلم رو که مید یدم میشدم قهرمان اون فیلم یک وقت زورو گاهی سوپرمن و بعضی وقتاهم ممل فشفشه و تفنگ و شمشیر ومشت خیالی با آدم بدا می جنگیدم و میزدم و جلو میرفتم. تا اینجا مشکل نبود، مشکل وقتی شروع شد که بزرگ شدم. بازم همینجور بودم، گاهی یک دکتر نابغه و گاهی بهترین فوتبالیست دنیا وگاهیم شهردار و شهرساز میشدم. الان نمیدونم فقط من اینجور هستم یا این ذات ما مشرق زمینیها ست که خیلی به داستانهای هزار و یکشب علاقه داریم ولی این رو میدونم که تو دوتا رشته همه وارد هستیم. یکی تو طب که تا صحبت دل و روده و کلیه و هر جای دیگه میشه جوری صحبت می کنیم که بارنارد و غیره کی باشن که رو نظر ما چیزی بگن، یکی هم تو سیاست که دیگه نگو، تو نیم ساعت مشت امریکا و انگلیس و روسیه و بقیه رو باز میکنیم و پته  شونو روآب میریزیم. البته من فقط در مورد خودم همیشه یک چیز رو شکر میکنم اونم اینکه با این روحیه خیالاتی که من دارم وارد سیاست نشدم  وگرنه بدجوری زندگی این مردم بد بخت رو به آتش میکشیدم و دایم ناله و نفرین مردم پشت سرم بود. خدایا صد هزار بار شکر ...