یادمه از بچگی خیلی خیالاتی بودم. طوریکه هر فیلم رو که مید یدم میشدم قهرمان اون فیلم یک وقت زورو گاهی سوپرمن و بعضی وقتاهم ممل فشفشه و تفنگ و شمشیر ومشت خیالی با آدم بدا می جنگیدم و میزدم و جلو میرفتم. تا اینجا مشکل نبود، مشکل وقتی شروع شد که بزرگ شدم. بازم همینجور بودم، گاهی یک دکتر نابغه و گاهی بهترین فوتبالیست دنیا وگاهیم شهردار و شهرساز میشدم. الان نمیدونم فقط من اینجور هستم یا این ذات ما مشرق زمینیها ست که خیلی به داستانهای هزار و یکشب علاقه داریم ولی این رو میدونم که تو دوتا رشته همه وارد هستیم. یکی تو طب که تا صحبت دل و روده و کلیه و هر جای دیگه میشه جوری صحبت می کنیم که بارنارد و غیره کی باشن که رو نظر ما چیزی بگن، یکی هم تو سیاست که دیگه نگو، تو نیم ساعت مشت امریکا و انگلیس و روسیه و بقیه رو باز میکنیم و پته شونو روآب میریزیم. البته من فقط در مورد خودم همیشه یک چیز رو شکر میکنم اونم اینکه با این روحیه خیالاتی که من دارم وارد سیاست نشدم وگرنه بدجوری زندگی این مردم بد بخت رو به آتش میکشیدم و دایم ناله و نفرین مردم پشت سرم بود. خدایا صد هزار بار شکر ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر