ای کاش زندگی مثل یک نوشته بود تا هر قسمت را که میخواستیم پاک میکردیم و دوباره مینوشتیم هرچند که در اکثر مواقع دوباره همان رامینویسیم
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه
با مولانا
حاجی عاقل طواف چند کند هفت بار
حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف
لعنت خدا بر کسی که صواب را فقط به امید بهشت میکند و دایم چتکه دستش است برای حساب و کتاب ......
حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف
لعنت خدا بر کسی که صواب را فقط به امید بهشت میکند و دایم چتکه دستش است برای حساب و کتاب ......
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
من و حاج احمد توی اون دنیا
بیست سالی بود حاجی ایران رو گرفته بود .بعد ننه ام ناغافل مریض شد و عمرش رو داد به شما . چی بگم که حسابی تنها شده بودم ، دیگه حوصله و حال موندن تو اون شهر رو نداشتم ،بعد شم حاجی که از سر قضیه ایران از من بدش میو مد چند بار بوسیله نوکراش از خجالت من در اومده بود و حسابی تو خیابون نرممون کرده بود . زدم به جاده و اومدم ولایت غربت ، تو اونجا چقدر بدبختی و گرسنگی کشیدم بماند ،چقدر خفت کشیدم خدا میدونه . بالاخره از غم ایران و ننه ام و کتک هایی که از نوکرای حاجی خورده بودم یک روز انا لله گفتم و رفت به دیار باقی. هنوز تو قبر نذاشته بودن دیدم از دور چند تا موجود عجیب میان ،از ترس زبونم بند اومده بود و گفتم ای داد،حسابم با کرام الکاتبینه نزدیک که شدن دیدم نه بابا اونقد که فکر میکردم سخت نبود چند تا سئوال جواب کردن و رفتن و بعد از چند وقت فیلم کارای بدم رو نشونم دادنو قرار شد یه مدتی برای گناهام تنبیه ساده بشم ، آخه نه مالی از کسی خورده بودم و نه دلی رو سوزنده بودم کاهی فقط با رفقا الواتی کرده بودم .ناراضی نبودم خیلی بهتر از این دنیا بود .اقلا آدماش اینقد زور گو و بد بودن و دلشون با زبونشون یکی بود.
مدتی که گذشت یه روز دیدم شلوغ شده پرس جو کردم گفتن یکی به اسم حاج احمد رو دارن میارن ، یک بار بند دلم پاره شد یاد ایران و بدبختی های خودم افتادم . از اونجا که روح بودم هوس کردم قبل از مرگ حاجی تو اون دنیا ببینمش،وقتی به خونه اش رسیدم دیدم روی تخت افتاده و پنجاه ، شصت نفر دورش رو گرفتن اولش گفتم خوش به حالش
اینجا اینقده احترام داره و اون دنیا هم حتما از حالا برای اومدنش جشن و چراغونی میشه .رفتم جلو تر دیدم نخیر این خبرا هم نیست پسر بزرگش از ایران که حالا همه کاره شده بود دیدم در ظاهر گریه میکنه و وقتی فکرش رو خوندم دیدم با خودش میگه پیر سگ دل نمیکنه وقبض رو بگیره وخودش وهمه رو راحت کنه .پسر دومی هم ماشین اخرین مدل حاجی رو برداشته بود و مشغول عیاشی ، از همه جالب تر دخترش بود ،تا دیروز از ترس حاجی با روبنده بیرون میرفت حالا الا گارسون کرده دل از مردم کوچه و بازار میبرد وضع ایران و حاجی هم جالب بود اون از ایران که دایم تو دلش به شوهرش نفرین میکرد که زندگیش رو به باد داده بود و بشنوید از حاجی که این دم آخر چشمش باز شده بود و پریشون که خدایا این همه ظلم و زورگویی و مال این و اون رو خوردن اخرش این شد . ولی دیگه دیر شده بود فرصتی باقی نمونده بود و بالاخره حاجی نفس آخر رو کشید به دنیای دیگه رفت و فقط تو این میون یک مشت مفت خور و کاسه لیس که از بغل حاجی میچریدندو میدونستند بعد از اون خدا نیامرز در بدر و بیچاره میشن عزادار بودن .
بعد از آن که اون نامرد رو در قبر گذاشتن دیدم چند تا از ملک های عذاب به سراغش اومدون و کشون کشون بردنش جهنم و شد مسئول تون سوزونی جهنم ، همین کاری که در این دنیا میکرد و مجبور شد یک میلیون سال تمام به این کار مشغول بشه و اونوقت فهمیدم همه جا هم بی حساب کتاب نیست و شاید بشه تو این دنیا سر مردم بیچاره رو شیره مالید ولی اخر کار فقط رو سیاهی به ذغال میمونه خدایا همه ریا کاران ظاهر ساز رو خودت رسوا کن انشالله ..................
۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه
مثل آباد
میگن یک روز کریم شیره ای معروف در خدمت یکی از علما نشسته بود که آدم فقیری خدمت اقا اومد و کفت در این شهر غریبه و نیاز به کمک داره و اقا میفرمود که بروکاسبی یا بازاری رو که میشناسیم ضمانتت رو بکنه و مرد فقیر باز اصرار میکرد که بخدا من در این شهر غریبم و کسی را نمیشناسم و اقا هم حرف قبلش رو تکرار میکرد .واز آدم غریب التماس واصرارواز آقا تکرار بالاخره کریم با عصبانیت رو به مردکرد با لهجه شیرین اصفهانی به مرد گفت آقا خدا رو چه میشناسه برو کاسبی چیزی بیار که آقابشناسه و بتونه باهاش بجای خمس و زکات حساب کنه
شعرهمه دوران
دوره همه ضحاک های مار دوش چنین است
شده بر بدی دست دیوان دراز نبردی به نیکی سخن هیچکس جز به راز
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
درددل با خدا
در این بیابان برهوت انسان تشنه و برهنه و لرزان چشم به آسمان در انتظار قطره بارانی که کام تشنه اش را سیراب کند ولی افسوس از آسمان فقط دود و بمب و فساد بر بشر سرازیر میشود و برای خود فریبی هر روز یک بت را بر آسمان میفرستد و پرستش میکند و دایم بیقرار هست .و مثل بره شبان گم کرده بهر طرف میدود ولی هر بار از سرمنزل اصلی دور تر میشود .خدایا کمک کن تا این اشرف مخلوقاتت که این چنین حیران است بتواند راه را پیدا کند و این همه از اصل وجودش دور شده براه دست باز گردد و این همه ریا و دروغ را ازخودش دور کند بتواند به جایی برسد که ملاک برتری آدمها زر وزورو حیله گری نباشد دیگر آ دمها وقتی میگویند دوستت دارم واقعا دوستت دارم باشد و هر کدام دشنه ای در پشت نداشته باشند تا سر بگردانی تا دسته در کمرت فرو کنند همه کارهای خداوند حکمت است همینکه نمیتوانی باطن انسانها را بخوانی نعمتی بزرگ است وگرنه از غم دروغ گویی بعضی که اظهار عشق میکنند و ریا کار هستند کمرت می شکست.
اشتراک در:
پستها (Atom)